چند بخشی

بخش های متنوع از همه چیز

چند بخشی

بخش های متنوع از همه چیز

تی بگ های خلاقانه


برترین ها:  با این تی بگ های خلاقانه از چای خود لذت ببرید!

با این خلاقیت ها از چای خود لذت ببرید!

با این خلاقیت ها از چای خود لذت ببرید!

با این خلاقیت ها از چای خود لذت ببرید!
ادامه مطلب ...

عکس هایی فقط برای خنده !

اسپایدر چسب هستن ایشون !

عکس های فقط محض خنده ! (65) www.taknaz.ir  

نمودار تصویری گلد کوئست ! :)

عکس های فقط محض خنده ! (65) www.taknaz.ir

نیم کیلو باش ولی مرد باش !

عکس های فقط محض خنده ! (65) www.taknaz.ir

ادامه مطلب ...

شهروندان مختلف با یه دلار چکار می کنند؟!!!(طنز)

مجله خط خطی: بچه دبستانی ته کلاس: برای عکس جرج واشنگتن مژه و گونه می کشد. سپس یک دلاری را به موشک کاغذی تبدیل می کند و به سمت معلم که در حال درس دادن است پرتاب می کند.

شهروندِ صاحب استخر: یک دلاری را نگاه می کند و به مرد مسن می گوید؛ دو مشکل وجود دارد. یکی اینکه قیمت ورودی استخر بیش از یک دلار است و دوم اینکه نوبت آقایان روزهای زوج است. مرد مسن لبخندی می زند و به صاحب استخر اطمینان می دهد این یک سرمایه گذاری کوتاه مدت و پرسود خواهد بود. مشکل دوم هم با نشان دادن کارت شناسایی حل می شود.

شهروند معلم: موشک یک دلاری که به پس سرش خورده را صاف می کند و توی جیبش می گذارد. برای معلم، موشک یک دلاری خیلی بهتر از کاغذهای جویده شده ای است که به وسیله لوله خودکار به سمتش پرتاب می شود. از بچه های کلاس می خواهد تا سازنده ی این سلاح کشتار جمعی را به او معرفی کنند. بچه ای که به تنهایی در میز اول نشسته است، دستش را بالا می گیرد: «آقا اجازه، کار بهنود بود.»

او شاگرد اول کلاس است و در قلب معلم جای دارد چون مثل خفاش های مکانیکی برونکا، کوچک ترین حرکت دانش آموزان را به معلم گزارش می دهد. معلم به انتهای کلاس می رود و با خود فکر می کند؛ این پسر حتما پدر پولداری دارد. با مهربانی سر بهنود را نوازش می کند و می گوید: «بازم از این موشکها داری؟» در قلب معلم، پسر اسکروچ جایگزین خفاش مکانیکی می شود.

شهروند دیپلمات:
از اینکه زن جوان بدون هیچ مقدمه ای به او یک دلار داده است، تعجب می کند. فکر می کند این یک نشانه است. تصمیم می گیرد با این پول به استخ ربرود.

شهروند رفتگر: برای اینکه بتواند یک دلاری مچاله شده را از چنگ گربه سیاه بیرون بیاورد، از آواهای «چخته»، «پیشته»، «واق واق» و ... استفاده می کند ولی فایده ای ندارد. سرانجام موفق می شود با نعره های بروسلی وار و چرخاندن جارو به دور سر، یک حمله گازانبری انجام دهد و یک دلاری مچاله شده را از چنگ گربه سیاه بیرون بیاورد.

زن شهروند معلم: اسکناس یک دلاری را در جیب کت شوهرش پیدا می کند. در یک نگاه تصویر کشیده شده بر رویدلار را می شناسد. او دختر خاله شوهرش است. از اولش هم میدانسته این دوتا با هم تیک می زنند. پیش یک رمال می رود تا بتواند مهر دختر خاله را از دل شوهرش بیرون کند. رمال جوان به او می گوید کتاب «جهالت» میلان کوندرا را بخواند. زن فکر می کند رمال هم رمال های قدیم و پیش یک رمال پیر می رود. رمال پیر به او می گوید، ابتدا باید تصویر کشیده شده بر روی دلار را پاک کند و سپس آن را به اولین مردی که در روز یکشنبه می بیند، بدهد.

هوی: با یک دلاری مچاله شده بازی می کند.

شاگرد شهروند صاحب استخر: از صاحب استخر حق السکوت می خواهد و یک دلاری را به دست می آورد.

شهروند مجری تلویزیون: اعلام می کند، رییس باند اخلال گران ارزی دستگیر شده است. تصویر پیرزنی که صورتش شطرنجی شده، بر روی صفحه تلویزیون ظاهر می شود و از کارهایی که انجام داده است ابراز پشیمانی می کند.

شهروندان مختلف با یک دلار چه کار می کنند؟
پدر شاگرد شهروندصاحب استخر: از اینکه پسرش پول اجنبی را به خانه آورده است عصبانی می شود. با زدن پس گردنی، یک دلاری را از پسرش می گیرد و به نشانه اعتراض پول را مچاله می کند و در کوچه می اندازد.

مادر بزرگ شهروند رفتگر:
بر روی زخم های صورت نوه اش دواگلی می زند. یک دلاری را از نوه اش می گیرد تا برای آینده اش سرمایه گذاری کند. به مدت یک سال پول را در امن ترین جای خانه یعنی زیر فرش، نگه می دارد. بعد از یک سال تصمیم می گیرد سرمایه اش را به ثمر بنشاند. ابتدا در سایت های مختلف به دنبال قیمت دلار می گردد ولی هیچ کدام از سایت ها قیمت ندارند. بنابراین خودش دست به کار می شود. دلار را داخل جورابش پنهان می کند و به صرافی می رود.

صرافی ها خرید و فروش نمی کنند. مجبورمی شود در پیاده رو بایستد و با صدای بلند بگوید: «دلار ... دلار ...» جمعیت زیادی دور او جمع می شوند و هر کدام قیمتی می گویند. چشمان مادر بزرگ از خوشحالی برق می زند، چون در هر لحظه یک نفر پیدا می شود که قیمت بالاتری پیشنهاد بدهد. ناگهان صدای آژیر ماشین پلیس می آید. همه متواری می شوند، به جز مادر بزرگ که هاج و واج مانده و یک دلاری توی دستش را همچنان بالا نگه داشته است.

مسئول مربوطه:
به مردمی که دور او جمع شده اند می گوید کاری می کند کارستان و اصولا دلار برای او هیچ ارزشی ندارد. برای جلب اعتماد جمعیت، از جیب کتش یک اسکناس یک دلاری بیرون می آورد و پسربچه ای که دستش توی دماغش است، از بین جمعیت صدا می زند. اسکناس یک دلاری را به پسربچه می دهد و می پرسد: «اسمت چیه پسرم؟» پسربچه می گوید: «بهنود» مسئول مربوطه کمی نگران می شود و می پرسد: «این اسمته یا فامیلت؟»

وقتی تو می گویی وطن شعری زیبا از مصطفی بادکوبه ای

وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر را از موش باور میکنم
وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم
من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم
وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند
وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم
بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم
وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم
وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد
من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم
وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود
من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم
بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین
من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم
خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود
من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم
وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی
من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر میکنم
ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم
ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم
ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم
تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود
من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم
ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم
وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم
من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم