داستان طنز زیبا که نشان از کمال هوشمندی و ابتکار و خلاقیت و نبوغ هموطنان ایرانی بخصوص در مورد
استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی دارد:
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه
آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند.
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هدیه ات کردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر مارا، سوی ما بازا منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب می دانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی، یا خدایی، میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم طلب کن خالق خود را بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم آهسته می گویم خدایی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسب های خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن، اما دور رهایت من نخواهم کرد ![]() |
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم
آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ، افراد زیادی اونجا
نبودن , 3 نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان ، یه پیرزن و پیر مرد که
نهایتا 60-70 سالشون بود. ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا
35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشت که اون جوانه گوشیش زنگ
خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو
نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش
تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه
بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار
رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو
بهشون بدم به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده خوب ما همه گیمون با تعجب و
خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش
, اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو
سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و
اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که
سفارش داده بود از رستوران خارج شد .خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا
بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف
برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که
با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف . از دوستام جدا شدم و یه جوری
که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان
رو بابا خطاب میکنه دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم
از پشت زدم رو کتفش ، به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش
پرید . اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از
2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ، همینطور که داشتم صحبت میکردم
پرید تو حرفم گفت: داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم
میدونم و خدای خودم دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ، اون روز وقتی وارد
رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ، همینطور
که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا
نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می
شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ،الان یه سال
میشه که ماهیچه نخوردم پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد
بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر
رفته بود , من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار
تا بیشتر تا سر برج برامون نمونده ، همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او
کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین , پیرمرده
هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه
دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ، من تو حالو هوای خودم نبودم
همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم
دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم
بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با
ماهیچه بخوره همین، ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه
دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم
دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم این و گفت و
رفت... یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند
ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم .......
واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه
با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با
او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که
میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را
انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و
با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3
متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق
پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار
امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
«عزیزم ، شام چی
داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و
همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در
آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت
و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت:
«مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»! حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد..
به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به
خاطرجذابیتهای ظاهریت
------------------------------
who calls you back when you hang up on him
کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی
------------------------------
who will stay awake just to watch you sleep
کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند
------------------------------
wait for the guy who kisses your forehead
انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسد(حمایتگر تو باشد)
------------------------------
who wants to show you off to world when you are in your sweats
کسی که مایل باشد حتی در زمانی که درساده ترین لباس هستی تورا به دنیا
نشان دهد
------------------------------
who holds your hand in front of his friends
کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد
------------------------------
wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you
در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش
هستی و نگران توست وچه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
------------------------------
wait for the one who turns to his friends and says that s her
در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش بگوید اون
خودشه[همان کسی که می خواستم]
------------------------------
if you open this you have to repost it ,so that you ll be showered with only love for the rest of your life
اگر تو این پیام را باز کنی باید حتما آن را برای چند نفر بفرستی تا باران
عشق ومحبت در تمام طول زندگیت بر تو ببارد
------------------------------
in
the midnight true love will knock on your heart and some thing good
will happen to you at approximately 1.42 pm tomorrow.
it could happen anywhere so get ready for the biggest shock of your
life.
درنیمه شب عشق واقعی درخانه قلبت را خواهد زد و اتفاق خوبی در حدود
ساعت1.42بعد از ظهر برای تو خواهد افتاد.این اتفاق ممکن است هر جایی به
وقوع بپیوندد
پس برای بزرگترین شوک زندگیت آماده باش.
------------------------------
please don t break this chain, let love shower on to us for all the
time
خواهش می کنم این زنجیره ارتباطی را قطع نکن . بگذارباران عشق ومحبت درتمام
طول زندگی بر ما ببارد
در روزگارى که
بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى
شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه
فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى
را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و
رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى
میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !
تازه عروسی برای شوهرش سوسیس و تخم مرغ می پخت اما قبل از آنکه
سوسیس را توی تابه بگذارد سر و ته آن را با کارد زد.وقتی شوهرش دلیل این
کار را پرسید تازی عروس جواب داد:((نمی دانم مادرم همیشه سوسیس را به همین
صورت سرخ می کرد.))
چندی بعد که عروس و داماد در خانه مادر زن مهمان
بودند داماد همین سوال را از مادر زنش پرسید.مادر زن شانه هایش را بالا
انداخت و گفت:((نمی دانم مادرم همیشه این کار را می کرده من هم از او یاد
گرفته ام.))
داماد کنجکاو به خانه مادر بزرگ زنش رفت و پرسید:((مادر،چرا
همیشه سر و ته سوسیس را میزنید؟))مادر بزرگ با بد گمانی به داماد زل زد و
با اکراه جواب داد:((چون تابه من کوچک است و سوسیس درسته در آن جا نمی
شود.))